٢٠٠٥/١٠/٢٣

حكايت غول و پيرمرد بي ذوق

يكي بود، يكي نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود .در كتب تواريخ آورده اند كه يك غول بياباني بي شاخ و دمي پيدا شده بود در بيابان هاي حوالي ولايت غربت، كه هر كس مي خواست از ولايت غربت برود به ولايت جابلقا، جلو را هش را مي گرفت و نمي گذاشت رد شود.مردم ديدند اينطوري نمي شود زندگي كرد. اين شد كه در ميدان ولايت جمع شدند و گفتند: چه كنيم، چه نكنيم ؟ سر آخر قرار بر اين شد كه هفت نفر آدم گردن كلفت پهلوان از ميان خودشان انتخاب كنند كه هر شب، يك كدامشان برود در بيابان؛ بينند حرف حساب اين غول بياباني چيست. بعد از كلي اين در و آن در زدن و قرعه كشيدن،‌ توانستند شش پهلوان پيدا كنند. اما چون قرار شان اين بود كه حتما هفت پهلوان انتخاب كنند، سر آخر قرعه كشيدند و قرعه به نام يك پيرمرد زبان بستة بي نوايي افتاد .مردم شش پهلوان و پيرمرد را سر دوش گذاشتند و دور شهر گرداندند كه همه بدانند چه كساني مي خواهند بروند سر وقت آن غول بي شاخ ودم.باري، شب اول، پهلوان اولي شال و كلاه كرد و رفت به بيابان. آن قدر رفت كه شب شد و رسيد به يك درختي. با خودش گفت قدري بخوابم و تا صبح خستگي در كنم و بعد راه بيفتم. اين شد كه دراز كشيد و خوابيد . اما بشنو از غول بياباني كه همان شب آمد سر وقت پهلوان.آنقدر كف پاي پهلوان را ليسيد تا از خواب بلند شد .غول به پهلوان گفت : «اينجا آمد ه اي چه كار ؟ » پهلوان گفت : «آمده ام تو را از اين بيابان بيندازم بيرون .» غول گفت : «مرد حسابي كاري را كه مي شود با گفتمان انجام داد ، با زور انجام نمي دهند كه . لذا بيا يك كار ديگر بكنيم : اول من از تو يك سئوال مي كنم. چه جواب بدهي. چه جواب ندهي، هر خواسته اي داشته باشي برايت فراهم مي كنم. اگر من نتوانستم خواسته ات را برآورده كنم، از اينجا مي روم . اما اگر توانستم خواسته ات را بر آورده كنم، تو بايد راهت را بكشي و بروي .» پهلوان قبول كرد . غول گفت : «اول بگو ببينم: گربه اي كه من توي غار خودم دارم ، چند دانه مو دارد ؟» پهلوان گفت : «من از كجا بدانم .» غول گفت : «خوب ، اين كه از اين . حالا يك چيزي از من بخواه .» پهلوان گفت : «من يك قورباغه اي مي خواهم كه وقتي آب سر با لا مي رود ، به جاي ابوعطا ، در دستگاه همايون بخواند .» غول در يك چشم بر هم زدن ، يك قورباغه حاضر كرد و گذاشت يك جايي كه آب سربالا ميرفت . قورباغه از درآمد همايون شروع كرد به خواندن و بعد از «چكاوك» و «شوشتري»، رفت به «بيداد» و «راجع» . پهلوان كه رويش كم شده بود، قورباغه را برداشت و دمش را گذاشت روي كولش و برگشت به ولايت غربت .شب بعد، پهلوان دوم رفت به بيابان . وقتي زير درخت خوابيد ، غول بياباني مثل شب اول آمد سر وقتش و شرط و شروطش را گفت ، پهلوان دومي شرط را قبول كرد و غول ، همان سؤال اول را از او كرد . پهلوان گفت «نمي دانم .» غول گفت : «حالا يك چيزي از من بخواه .» پهلوان گفت : من يك دمپايي لا انگشتي مي خواهم كه هر وقت پاشنه اش را گاز بگيرم ، تبديل شود به يك پاجيروي مدل 98 .» غول بلافاصله، يك دمپايي لا انگشتي آورد. همين كه پهلوان پلشنة دمپايي را گاز گرفت ، تبديل شد به پاجيروي مدل 98 . پهلوان دوم هم با سر افكندگي پاجيرو را برداشت و بر گشت به ولايت غربت . شب سوم ، پهلوان سوم رفت به بيابان ، غول باز به سراغ اين يكي آمد و شرطش را گفت . پهلوان سوم هم نتوانست جواب سؤال را بدهد . غول گفت : «حالا چيزي از من بخواه . » پهلوان سوم گفت : «من يك شتر مي خواهم كه علاوه بر رقص شتري، بر يك دنس هم بداند .» غول في الحال يك شتر حاضر كرد كه «بريك » مي زد به چه قشنگي . پهلوان سوم هم شتر را برداشت و بر گشت به ولايت غربت . شب چهارم، پهلوان چهارم به بيابان رفت. باز هم غول آمد سر وقت اين يكي و وقتي پهلوان نتوانست جواب سؤالش را بدهد، غول گفت : «حالا از من چيزي بخواه . » پهلوان چهارم گفت : «من يك استخر پر از آش شله زرد مي خواهم كه هر چه بخورم تمام نشود و هر وقت بگويم ’’ پوشو لك ’’ به جاي شله زرد ، توي آن پر از چلوكباب كوبيده و مرغ سوخاري بشود . هر وقت هم خواستم ، بتوانم آن را جمع كنم و بگذارم توي يك قوطي كبريت .» غول بلافاصله خواستة پهلوان چهارم را حاضر كرد و پهلوان هم راهي شد به ولايت خودش . شب پنجم ، غول شرط و شروطش را با پهلوان پنجم گفت و وقتي پهلوان نتوانست بگويد گربة غول چند دانه مو دارد ، غول از او خواست كه هر خواسته اي دارد ، بگويد ، پهلوان پنجم گفت : من يك سوسك با سواد معقول محترمي مي خواهم كه همة درس هاي مدرسه را فوت آب باشد تا بدهم بچة ام با خودش ببرد سر جلسة امتحان و سوسك به او تقلب بر ساند .» غول، سوسك را در يك چشم به هم زدن ، داد به دست پهلوان و پهلوان هم با سر افكندگي بر گشت به ولايت غربت .شب ششم ، همين قضايا بر سر پهلوان ششم آمد . غول گفت : «حالا كه جواب را نمي داني ، يك چيزي از من بخواه . » پهلوان كه يك آدم زن ذليل بيچاره اي بود، گفت : «من يك ملاقه اي مي خواهم كه هر وقت به سر مي خورد، نشكند . بدبخت شديم بس كه پول ملاقه رويي داديم !» غول يك ملاقة استيل داد به دست پهلوان ششم و او را هم روانه كرد . شب هفتم ، پيرمرد را فرستادند به بيابان . نصفه هاي شب ، غول بنا كرد به ليسيدن كف پاي پيرمرد تا بيدار شد ، غول شرط و شروطش را گفت و از پيرمرد پرسيد : «گربه اي كه من توي غار خودم دارم ، چند دانه مو دارد؟» پيرمرد گفت : «دو ميليون و چهار صد و سي هزار و ششصد و پنجاه و يكي ! » غول گفت : «راست مي گويي؟» پيرمرد گفت : «اگر باور نمي كني برو بشمار .» غول گفت:«قبول، حالا از من چيزي بخواه. اگر توانستم تهيه كنم كه برگرد به ولايت خودت . اگر نتوانستم ، من از بيابان مي روم . » پيرمرد گفت : «من ديگر جوان نيستم كه آرزوي بزرگي داشته باشم . من يك پيرمرد باز نشسته اي هستم . تو فقط اين دفتر چة من را بگير و كاري كن كه حقوق من سر برج به سر برج به دستم برسد .» غول دفتر چه را گرفت و رفت و از شرمندگي ديگر آن طر ف ها پيدايش نشد . ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم هيچ وقت نبايد يك پيرمرد بي ذوقي را بفرستد به جنگ غول ! قصة ما به سر رسيد ، غلا غه به خونه ش نرسيد .

آدم نبايد از ماليات بر ارث فرار کند


يكي بود،يكي نبود،غير از خدا هيچ كس نبود.يك مردي بود در ولايت غربت كه زراعت مي كرد و سه پسر داشت. وقتي زمان مرگش فرا رسيد،پسرانش را صدا زد و به آنها گفت : «اي عزيزان من، مي دانيد كه من از دار دنيا فقط همين يك مزرعه را دارم. اين مزرعه بعد از من متعلق به شماست. خيلي دلم مي خواهد بدانم كه بعد از مرگم با اين مزرعه كه عمري برايش زحمت كشيده ام، چه مي كنيد» هر سه پسر يك صدا گفتند: « پدرجان، اگر خدابخواهد، بي حرف پيش، مزرعه را مي فروشيم.»مرد گفت : «با پول آن چه مي كنيد؟» پسر بزرگ گفت :«من مي روم يك عالمه كره مي خرم.» پسر وسطي گفت:«من مي روم در پايتخت تا دختر پادشاه را بگيرم .»پسر كوچكتر گفت :«من هم مي روم در شهر، همهء پولم را خرج اتينا مي كنم .»مرد كه صحبت پسرانش را شنيد،با خيال راحت دق كرد و مرد.باري،حالا بشنويد از اين سه پسر كه وقتي پدرشان مرد،او را بردند و از ترس اين كه مبادا مأمور دارايي بيايد و ماليات بر ارث بگيرد، همان شبانه، يواشكي در حياط خانه چال كردند و هنوز آفتاب نزده،مزرعه را به يك بساز و بفروش فروختند و راهي شهر شدند.وقتي به شهر رسيدند ، دست به گردن هم انداختند و زار زار گريه كردند و بعد از خداحافظي از هم جدا شدند.پسر بزرگتر يك قالب كره خريد و گذاشت پر شالش و رفت پيش يك بنگاهي.گفت:«آقا شاگرد مي خواهي؟» بنگاهي قدري او را وراندا ز كرد و گفت: «شيك پوش هستي؟» گفت: «هستم.» گفت: «قيافهء حق به جانب داري؟» گردن كج گرفت و گفت: «دارم» گفت: «زبانت را در بياور تا ببينم.» پسر كه راه كار را بلد بود و وسط صحبت‌، يواشكي نصف قالب كره توي دهانش گذاشته بود، زبانش را در آورد. بنگاهي گفت: «آفرين، زبان چرب و نرمي هم كه داري.» گفت:«دارم.» گفت :«از همين حالا مشغول شو .»اما پسر بزرگتر را همين جا داشته باشيد تا ببينيم بر سر پسر وسطي چه آمد. پسر وسطي رفت در قصر پادشاه و بنا كرد به ني زدن . مأمور قصر آمد بيرون و گفت: «هاي، اينجا چه كار داري؟» گفت: «آمده ام دختر پادشاه را بگيرم.» مأمور گفت: «پدر آمرزيده ، الان هفت سال و هفت ماه و هفت روز است كه انقلاب شده و پادشاه فرار كرده به آمريكا، اينجا هم شده موزه.» پسر گفت:« حالا بايد چه كار كنم؟» مأمور گفت:«هفت دست كفش و كلاه و لباس و عصاي آهنين بايد تهيه كني و راست دماغت را بگيري و بروي به طرفي كه آفتاب غروب مي كند. بعد از اين که از هفت صحرا و هفت دريا گذشتي، مي رسي به دختر پادشاه . راه ديگرش هم اين است كه بروي آژانس آليتاليا،يك بليت هواپيما بگيري و در دو پرواز بروي به آمريكا.»برادر وسطي را هم همين جا داشته باشيد تا ببينيم پسر كوچكتر چه كرد. پسر كوچكتر رفت دفترچه ورود به دانشگاه آزاد گرفت و پس از دوسال، در رشته‌ي «حسابرسي جزء» دانشگاه آزاد واحد ابرقو قبول شد.واما سرنوشت اين سه برادر:برادر بزرگتر بعد از دوسال ، براي خودش بنگاه معاملات ملكي زد و حالا صاحب ده دوازده تا برج است و زمين هاي پايين تر از الهيه و زعفرانيه را معامله نمي كند(مصرف روزانه كره = پنج كارتن در روز ، العهده علي الراوي.)برادر وسطي رفت به آمريكا . وقتي رسيد،ديد اي دل غافل ، هر دو تا دختر پادشاه عروسي كرده اند و چند تا كاكل زري هم دارند. از ناراحتي، رفت خواننده شد و حالا «بلا شيطون خودم ، دشمن جون خودم» مي خواند.برادر كوچكتر ليسانسش را گرفت و دوره سربازي اش را هم طي كرد و در حال حاضر، در تيمچه حاج نايب، حجره آميز مم تقي قماشچي، حسابدار است.ما از اين داستان نتيجه ميگيريم كه آدم نبايد از ماليات بر ارث فرار كند چون كار خوبي نيست.قصهء ما به سر رسيد ، غلاغه به خونه ش نرسيد!

قورجنگله و مرد تمبك زن

يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.يك مرد تمبك زني بود در ولايت غربت كه چون مي ديد از راه تمبك زدن نمي تواند رزق و روزي خانواده اش را تأمين كند، كار غريبي مي كرد. صبح ها پا مي شد و مي رفت كنار يك بركه اي دور از آبادي چند تا قورباغة‌ قبراق مي گرفت و مي آورد. دم غروب كه مي شد، تمبك اش را با قورباغه ها برمي داشت مي برد در ميدان آبادي. آن وقت، قدري فلفل مي ماليد به يك جاي آن زبان بسته ها و مي گذاشت شان روي زمين و خودش بنا مي كرد به تمبك زدن. مردم هم دسته دسته مي آمدند و پول مي دادند تا ببينند قورباغه ها چطور با آهنگ تمبك مي رقصند و بالا و پايين مي پرند.از قضاي روزگار يك روز كه مرد تمبك زن رفته بود كنار بركه، مشغول شكار اولين قورباغه بود كه ناگهان يك قورباغه به چه بزرگي (وزن تقريبي: دو كيلو، توضيح نگارنده!) پريد پيش پاي مرد و گفت: «آهاي! كجا؟ هيچ مي‌داني من كه هستم؟» مرد كه جا خورده بود، يك قدم عقب رفت و گفت: «نه از كجا بدانم.» قورباغه حالت تهاجمي گرفت و گفت «چطور نمي شناسي؟ من "قور جنگله" هستم. (به نظر اين بندة نگارنده، قورجنگله يك اسم بي نمكي است. احتمالاً‌ اين قورباغه خواسته بزرگي خودش را به رخ بكشد. اگر خوانندگان عزيز مثل بنده ايشان را ديده بودند، تصديق مي كردند كه ايشان قورباغچه هم نبوده چه رسد به قورجنگله.) اگر مردي يك قدم جلو تر بيا تا به حسابت برسم. من روزي دو تا آدم مي خورم. مواظب باش دست از پا خطا نكني.»مرد كه جا خورده بود گفت: «اي بابا، حالاكه چيزي نشده. اصلاً‌ ما رفتيم.» قورجنگله راه مرد را سد كرد و گفت:«چي چي را ما رفتيم؟ رفتن از اينجا شرط و شروط دارد. بايد براي ما امكانات رفاهي فراهم كني. فكر كرده اي شهر هرت است كه هي بيايي ما را بگيري ببري و فلفل بمالي و برقصاني و از ما استفاده ابزاري كني؟ حالا برو به خانه . به هيچ كس هم چيزي نگو. فردا باران مي آيد پس فردا برف مي آيد. پس پسون فردا هوا آفتابي مي شود. همان روز بايد براي ما اين چيزها را بياوري: عينك آفتابي و پتو (براي موقع آفتاب گرفتن) 50 عدد، قاشق چنگال آدم خوري يك عدد (فقط براي خودم!)، تلويزيون رنگي 29 اينچ، نوشيدني خنك به مقدار كافي. حالا هرچه زودتر از پيش چشمم دور شو. ولي اگر در روز مقرر نيامدي، هر چه ديدي از چشم خودت ديدي.»مرد با ترس و لرز به خانه برگشت وشب تا صبح از ناراحتي و ترس خوابش نبرد. روز اول باران آمد. روز دوم برف آمد و روز سوم آفتابي شد. (قابل توجه دست اندر كاران سازمان هواشناسي جهت عبرت گيري و تقدير از قورباغه فوق الذكر.)مرد كه ديد پيشگويي قورباغه به واقعيت پيوسته از ترس آن كه مبادا «قورجنگله» تهديدش را عملي كند، وسايل سفارشي قورجنگله را تهيه كرد و برد كنار بركه. قور جنگله وسايل را تحويل گرفت و يك ليست جديد داد به مرد تمبك زن وگفت: «تا همين فردا بايد اينها را تهيه كني و بياوري و گرنه مي آيم جلو در و همسايه با دندان تكه پاره ات مي كنم.»مرد بيچاره باز با ترس به خانه برگشت و صبح فردا موارد درخواستي را با هزار بدبختي تهيه كرد و مقداري ميوة نوبرانه هم خريد و محض خود شيريني، ضميمة‌ موارد درخواستي كرد و رفت كنار بركه.قورجنگله بعد از اين كه وسايل را تحويل گرفت، چشمش افتاد به ميوه ها. به مرد گفت: «اينها ديگر چيست؟» مرد گفت: «اينها ميوة نوبرانه است. آورده ام ميل بفرماييد.»قورجنگله نگاه عاقل اندر سفيهي به مرد تمبك زن انداخت و گفت: « آخر مرد حسابي، من دندان دارم كه ميوه بخورم؟» مرد قدري جا خورد و فكري كرد و گفت:«تو كه دندان نداري چطور روزي دو تا آدم مي خوري و مي خواهي مرا هم با دندان تكه پاره كني؟» قور جنگله به تته پته افتاد و گفت: «راستش چيز است، دندان كه دارم ولي ميداني، يعني، فقط مال آدم خوري است.» مرد سري تكان داد و گفت: «كه اين طور» بعد هم قورجنگله را برداشت و انداخت توي يك كيسه و با خودش برد به ولايت غربت.كساني كه به ولايت غربت رفته اند مي گويند، هر روز تنگ غروب وقتي مرد تمبك زن، تمبك مي زند و قورباغه ها مي رقصند، قورجنگله را هم مي شود ديد كه كنار دست مرد نشسته و با دو دانگ صدايي كه دارد گاهي درماية ابو عطا چيزهايي مي خواند.ما از اين داستان نتيچه مي گيريم كه:1ـ آدم فلفل به اين گراني را نبايد بمالد به قورباغه!2ـ قبل از ترسيدن از قورباغه، آدم بايد مطمئن شود كه قورباغة مورد نظر دندان دارد!قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه ش نرسيد!

موش بخوردت


يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نيود.دختري بود در ولايت غربت كه هر چيزي مي گفت و هر چيزي مي خواست همان موقع اتفاق مي افتاد يا آرزويش برآورده مي شد. مثلاً‌ اگر مي گفت: «الان برق مي رود» همان موقع برق مي رفت يا اگر مي گفت «كاش ملاي مكتب مريض شود» همان وقت ملاي مكتب مريض مي شد. باري اين دختر كم كم بزرگ شد و به سن جواني رسيد. يك روز داشت در خيابان راه مي رفت، چشمش افتاد به يك پسري كه در زيبايي و ملاحت سر آمد همه جوانان بود. (خوانندگان عزيز، اين تعريف و تمجيدها را زياد جدي نگيرند. بنده نگارنده ـ اگر حمل به تعريف از خود نشود ـ معتقد است حسن و جمالي كه خداوند عالميان به اين بنده كمترين عنايت كرده است، صد مرتبه بيشتر از حسن و جمال تمامي جوانان عالم است. با كمال تواضع، بنده نگارنده.) باري تا چشم دختر به جوان افتاد، با خودش گفت: «كاش اين پسر، عاشق من شود و به خواستگاري‌ام بيايد.» از آنجا كه آن دختر هر آرزويي مي كرد، فوراً‌ برآورده مي شد، از قضاي روزگار، پسر هم في الفور عاشق دختر شد و همان وسط خيابان آمد به خواستگاري.دختر گفت:«من حرفي ندارم ولي تو بايد اول چند خواسته مرا برآورده كني.» پسر گفت اي محبوب شيرين كار، شما جان بخواه.» دختر كه توي دلش قند آب مي شد، گفت: «اول اين كه بايد برايم يك جفت شاخ غول بياوري.» پسر گفت: «به روي چشم. همين الساعه.» و به راه افتاد دختر در دلش آرزو كرد كه «كاش همين الان يك جفت شاخ غول پيدا كند و بياورد.» هنوز آرزويش را كاملاً‌ نگفته بود كه يك دفعه پسر با دو تا شاخ غول برگشت.دختر گفت: «حالا شرط دوم. و آن اينست كه بروي دو تا كاغذ پيدا كني كه وقتي آنها را به هم بمالي، آتش بگيرد.» پسر به راه افتاد و دختر كه داشت از شوق و ذوق ديوانه مي شد، در دلش آرزو كرد كه پسر زودتر آن دو كاغذ را پيدا كند. هنوز مشغول آرزو بود كه پسر با دو تا روزنامه «سلام» و «رسالت» برگشت.دختر كه داشت طاقتش طاق مي شد و دلش نمي خواست باز هم پسر را جايي بفرستد، اين دفعه يك شرط راحت تر گذاشت و گفت: «شرط آخر اين است كه با كف دستت راه بروي» پسر كه در اين كارها ورزيده بود و نيازي به آرزوي دختر نداشت، فوري معلق زد و شروع كرد با كفِ دست راه رفتن، در عين حال هر شيرين كاري ديگري هم كه بلد بود ضميمه خواسته دختر كرد.دختر كه از ديدن شيرين كاري پسر، كلي ذوق زده شده بود و غش غش مي خنديد بنا كرد به تشويق پسر و گفت: «آفرين، هاهاها … خيلي بانمكي … هاهاها … موش بخوردِت… »هنوز اين حرف ها كاملاً از دهن دختر بيرون نيامده بود كه يك دفعه، يك موش از گوشه خيابان آمد جلو و پسر را خورد!ما از اين داستان نتيچه مي گيريم كه آدم بايد در وقت شيرين كاري، مواظب موش هاي كوچه و خيابان باشد!قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه‌ش نرسيد!

حكايت پادشاه و مادربزرگش


يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.اي برادر، يك پسر پادشاهي بود در ولايت غربت. يك روز كه داشت از كنگرهء قصر بيرون را تماشا مي كرد، كنار يك جوي آب، دختري را ديد مثل پنجهء آفتاب كه داشت رخت مي شست. پسر پادشاه يك دل نه، صد دل عاشق او شد. با خود گفت چه بكنم، چه نكنم. آخر سر يك لباس كهنه پيدا كرد و پوشيد و آمد بيرون لب جوي آب. دختر هم كه پسر را ديد، يك دل نه، صد دل عاشق او شد.پسر پادشاه گفت: (اي دختر، بدان كه من يك آدم رهگذري هستم و پدرم يك گدايي است در ولايت جابلقا و حالا من بر تو عاشق شده ام. بيا برويم عروسي كنيم.) دختر گفت: (شرط دارد و آن اين كه مرا ببري در خيابان ولي عصر و هفت دست لباس و هفت دست چاقچور و هفت دست دامن و هفت سرويس لوازم آرايش و هفت رقم ادوكلن برايم بخري، با مرغ سوخاري و پيتزا و سيب زميني سرخ كرده با سالاد و نوشابه و شيريني ونان خامه اي!)پسر پادشاه گفت: (باشد. پس قرار ما فردا همين ساعت، همين جا!)صبح فردا پسر پادشاه، دزدانه هرچه طلا و نقره خزانه ء پدرش بود، برداشت و بار شتر كرد و آمد بيرون لب جوي آب. دختر را هم نشاند ترك شتر و رفتند در خيابان ولي عصر.آنجا كه رفتند، هر چه كه دختر خواسته بود، خريدند. دست آخر هم شتر را فروختند و پولش را برداشتند و رفتند در پيتزا فروشي.اما بشنويد از پادشاه كه وقتي پا شد و ديد پسرش گم شده و طلا و جواهرات خزانه هم به سرقت رفته، از زور ناراحتي ديوانه شد و سر به كوه و بيابان گذاشت و رفت در ولايت جابقا و گدا شد. پادشاه را همين جا داشته باشيد تا ببينيم قضيهء پسر پادشاه و دختر به كجا رسيد.پسر پادشاه و دختر كه غذا و شيريني شان را خوردند و آمدند بيرون، يك مأموري آمد و گفت : (برادر، اين خواهر، خانم شماست؟) گفت: (نه) گفت :(خواهر شماست؟) گفت: (نه) گفت: (دختر خاله اي، دختر عمه اي؟) گفت: (نه.) گفت: (پس بي خود در خيابان چرا با هم مي رويد؟) پسر گفت: (اي برادر، بدان كه اين خواهر، همكلاس بنده است در دانشگاه و ما با هم شيريني خورده ايم.) آن مرد عذر خواست و رفت.دختر گفت: ( اي پسر، اين ولايت جاي ماندن نيست .بيا تا برويم در همان ولايت جابلقا.)اين دو تا رفتند و رفتند تا رسيدند در ولايت جابلقا. آنجا رفتند به محضر و صيغهء عقد جاري كردند و آمدند بيرون. دم در محضر يك گدايي آمد و گفت :( به شكرانهء عروسي، به من بدبخت درمانده كمك كنيد.) پسر، خوب كه دقت كرد، فهميد اين گدا همان پدر خودش است. پادشاه هم پسر را شناخت. دست در گردن هم انداختند و بنا كردند به هاي هاي گريه كردن. گريه شان كه به تمام شد، پادشاه چشمش افتاد به دختر. كمي چشمهايش را ماليد و بعد با فرياد و هيجان دست انداخت در گردن دختر و گفت : (سلام مادربزرگ ! شما كجا ، ولايت جابلقا كجا.) دختر هم بنا كرد به گريه كردن و اشك شوق ريختن. پسر گفت:( اي پدر! مادربزرگ كدام است؟ اين دختر خانم ، عيال من است.) پادشاه گفت :(خجالت بكش، دختر خانم كجا بود؟ اين مادر بزرگ من است كه ما او رادر سال وبايي گم كرده بوديم .) بعد دست برده كلاه گيس و دندان مصنوعي دختر را بيرون آورد. آرايش صورتش را هم پاك كرد.پسر كه چشمش به مادر بزرگ پدرش افتاد، آهي كشيد و نمي دانم از ناراحتي يا خوشحالي دق كرد ومرد.پادشاه هم كه مادربزرگش را پيدا كرده بود، گدايي را ول كرد و دست مادربزرگش را گرفت و رفت به همان ولايت غربت و مشغول پادشاهي شد.ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه ازدواج فاميلي خيلي بد است!قصه ء ما به سر رسيد، غلاغه به خونه ش نرسيد!

حكايت سه شپش !

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود .سه تا شپش بودند در ولايت جابلقا كه با فلاكت و بدبختي زندگي مي كردند . يك روز يك جلسه‌ي مشورتي گذاشتند كه با هم مشورت كنند، ببينند چطور مي توانند از اين وضعيت خلاص شوند.شپش اول گفت : «همه ي بدبختي ما از اين است كه حوزه ي فعاليتمان مشخص نيست. بايد از هم جدا شويم، هر كداممان برويم سر وقت يك گروه خاصي.» دو شپش ديگر هم گفتند : «درستش همين است.» بعد تصميم گرفتند هر كدام حوزه ي كارشان را مشخص كنند.شپش اول گفت: «من مي‌روم سر وقت ملك التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته اند.»شپش دوم گفت: «من هم مي روم به خانه ي مش حسن بيل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نيست.»شپش سوم گفت: «من هم مي روم به ولايت غربت پيش فك و فاميل هاي خودم.»باري سه شپش جوانمردانه بر سر و روي هم بوسه زدند و خداحافظي كردند و از هم جدا شدند.شپش اول مستقيما رفت به خانه ي ملك التجار. شب بود و ملك التجار در پشه بند خوابيده بود. شپش بينوا تا صبح منتظر نشست تا ملك التجار از خواب بيدار شد و از پشه بند آمد بيرون. وقتي چشم ملك التجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من كاري داري، حالا فرصت نيست، ظهر بيا دم حجره.» شپش بيچاره تا ظهر گرسنگي كشيد و بعد رفت به حجره. ملك التجار به شپش گفت : «چه مي خواهي پدر جان؟» شپش كه نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست كرده بود، گفت: «تصدقت گردم بنده به يك مريضي صعب العلاجي دچار شده ام. حكيم گفته دواي درد من دو قورت و نيم از خون حضرت عالي است لذا جهت خون خوري استعلاجي خدمت رسيدم.» ملك التجار سري از روي تاثر و تاسف تكان داد و گفت: «آخيش، حيوونكي، پس تو هم با من همدردي . اتفاقا من هم كم خوني دارم و به همين خاطر مجبورم با اين حال مريض بنشينم دم در حجره و با هزار بدبختي خون مردم را توي شيشه كنم. لذا متاسفم. خدا روزي ات را جاي ديگري حواله كند.» شپش زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بيرون و از ناراحتي رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توي جوي آب. شپش دوم رفت سر وقت ميرزا مش حسن بيل زن. مش حسن نگاهي از سر اوقات تلخي به او كرد. شپش با شرمندگي گفت: «مشدي، رويم سياه، آمده ام براي صرف نهار!» مش حسن دستش را دراز كرد طرف شپش و گفت: «بفرما.» شپش رفت روي دست مش حسن و رگ را پيدا كرد و بنا كرد به مكيدن. قدري تقلا كرد و وقتي ديد از خون خبري نيست با عصبانيت از دست مش حسن پريد پايين و گفت: «مرد حسابي! تو كه خون نداري چرا بي خود بفرما مي زني؟» بعد هم از زور غصه رفت مركز بازپروري و در حال حاضر مشغول ترك است.شپش سوم رفت به ولايت غربت پيش فك و فاميل هايش. اهل فاميل از او استقبال كردند و گفتند: «جايي آمده اي كه وفور رزق و روزي است. در وسط شهر، يك پايگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم مي رويم آنجا، خون كساني را كه آمده اند براي اهداي خون، با خيال راحت نوش جان مي كنيم.»شپش سوم كه عاقبت به خير شده بود هر روز با فك و فاميل هايش مي رفت به پايگاه انتقال خون.آخرين خبر با كمال تاسف و تحسر درگذشت زنده ياد روان شاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع كليه دوستان و آشنايان مي رساند. آخرين بيت شعري از آن زنده ياد كه در واپسين لحظات سروده (معلوم مي شود كه آن خدابيامرز طبع شعري هم داشته ـ توضيح نگارنده) جهت درج و ثبت در تاريخ چاپ مي شود:بيهده گشتيم در جهان و به نوبت«ايدز» گرفتيم در ولايت غربت!ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم اگر عاقل باشد، نمي نشيند درباره شپش ها افسانه بنويسد.قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه ش نرسيد .