٢٠٠٥/١٠/٢٢

اولين يادداشت

بعضی آدمها وارد یک اطاق تاريک مي شوند، و شروع مي کنند به سخت کار کردن، دلايل تاريکی اطاق را جستجو مي کنند، مقصرها را پيدا مي کنند، و يک برنامه ميان مدت، برای کم کردن تدريجی تاريکی اطاق مي ریزند...و بعد يک نفر وارد مي شود و فقط چراغ را روشن ميکند!

وقتی کسی می گويد:"من مي خواهم دوست داشته شوم" ، آيا بيشتر شبيه کوری نيست که مي گويد: "من مي خواهم ديده شوم"؟

من انسانهايی مي شناسم، که هدف زندگيشان اين است که هيچوقت پشيمان نباشند، به هیچ محبتی اجازه ورود نمي دهند، مبادا که از آن زخم بخورند، نمي رقصند، چون نمي خواهند عرق کنند، حرفی نميزنند، مبادا که حرفشان اشتباه باشد...البته آنها به هدف خود مي رسند، چرا که در زندگيشان چيزی وجود ندارد که از آن پشیمان باشند!

خوب ،خوب، که مي گوييد بچه هايتان فکر ميکنند که بيشتر از شما می دانند،...مي دانستيد که در مواردی واقعا اينطور هم هست؟؟


به هر حال قضاوت اخلاقی در مورد دروغگو را علم هم نمی تواند کنار بزند، همانطور که نمي تواند تناقض و پارادوکس داستان زاغ دروغگو را حل کند: زاغ دروغگو مي گفت،همه زاغها هميشه دروغ مي گويند!